
درعصرهای انتظار،
به حوالی بی کسی قدم بگذار!
درخیابان غربت
در کوچه های تنهایی !
کناربیدمجنون خزان زده
کنارمرداب آرزوهای رنگی !
کلبه غریبی ام را پیدا کن،
درکلبه را باز کن
به سراغ بغض خیس پنجره برو!
حریر غمش را کنار بزن!
مرا می یابی

دقايقي تو زندگي زيباست كه دلت براي كسي
اينقدر تنگ بشه كه بخوايي او نو
از روياهايت بكشي بيرون و توي
دنياي واقعي باهاش حرف بزني
.



گاهی آنقدر صدایت می زنم که تمام
کوهستانهای دورتر از سر زمینم فریادهایم
را می شنوند. چه میشه گاهی به اتاق
تنهایی ام پا بگذاری . من دلبسته زمستانم
و همان فصلی که هیچ از بهارکم ندارد
صدایم رو بشنو ،صدایی که به دنبال کلامی روشن است



من خورشید را نمی بخشم وقتیکه تو درکنارم نیستی طلوع و غروب میکند!
من ماه رو نمی بخشم وقتیکه تو تنهایم گذاشتی باز هم آسمان رو روشن میکند!
من حتی ثانیه ها رو نمیخوام بخشید وقتیکه بی تو در گذرند!
من گلها رو نمبخشم که بی حضور تو عطر می پراکنند!


